تبلیغات
ترنس، تضاد بین جسم و روح - کودکی یک ترنس
ترنس، تضاد بین جسم و روح

کودکی یک ترنس

شنبه 11 دی 1395

حالا میخوام یه خاطره از دوران کودکیم براتون تعریف کنم

صدای دست بقیه منو متوجه کرد که مهدی کیک تولدش رو بریده و حالا نوبت به باز کردن کادو ها بود کادوهایی که جعبه های بزرگشون از اولش توجهم رو به خودش جلب میکرد و هر لحطه اشتیاقم رو برای فهمیدن اینکه چه چیزی لایه این کاغذ کادو های قشنگ مخفی شده بیشتر میکرد مهدی پسر خالم بود و این تولد تولد دوسالگیش بود و اون موقع ها من  هم ده سال داشتم

 با پاره شدن اولین کاغذ کادو هیجان تمام وجودم رولبریز کرد و چشمام با اشتیاق و حسرت خاصی به اسباب بازی ای که تو دست مهدی بود خیره شد یه ربات کنترلی خشگل بود که از دهنش حلفه پرتاب میکرد دومین کادو یه ماشین بود یه ماشین خیلی بزرگ و کنترلی از راه دورسومین کادو یه موتور سوار بود که دور خودش میچرخید و...

نمیدونم چقدر با حسرت و دلی پر درد به اسباب بازی های بی نهایت زیبای مهدی خیره مونده بودم اما میدونستم که بزرگ تر ها دارن کیک تولد رو بین جمع پخش میکنن و من هم چنان محو کادو ها بودم

فقط ده سالم بود اما برای اولین بار معنی واقعی حسرت رو حس کردم یه بچه بودم اما معنی فشرده شدن قلب رو درک کردم فکر کردم به جشن تولد خودم به کادو های سال پیشم دامن و چرخ خیاطی ، عروسک ، بلیز ،  تاب سماور میخواستم با تمام وجود زار بزنم میخواستم هر کاری بکنم تا برای من هم از این اسباب بازی ها بخرن چطور بهشون میگفتم که من از عروسک دختری که دراز کشیده و کتاب میخونه خوشم نمیاد خرسی که میخوابه و خمیازه میکشه رو دوست ندارم و هیچ تمایلی برای بازی با او ها ندارم فقط بعضا در مورد طرز کارشون کنجکاو میشدم فقط همین .اما مگه میشد بهشون اینا رو بفهمونم مگه بزرگ تر هام میفهمیدن که من از چیزایی که برام میخرن خوشم نمیاد ؟

مهدی فقط دوسالش بود و میتونست برای داشتن یه اسباب بازی ذوق کنه اما من ده سالم بود و هیچ سالی تولدم اونی که میخواستم نشد شوقی که برای دیدن کادو ی یکی دیگه داشتم برای دیدن کادو های خودم نداشتم ده سال تمام امیدم به نا امیدی تبدیل میشد و من فقط نگاه میکردم که چطور از همون بچگی مجبورم با باید ها و نباید های جنسیتی بسوزم و بسازم

اون روز گذشت تولد تموم شد اما چشم من همیشه دنبال اون ماشین قشنگ بود که حتی یه بارم دستم ندادن تا باهاش بازی کنم سال ها گذشت و من بیست سالم شد اما هنوزم دلم میخواد که یکی از اون ماشینا داشته باشم

فقط یه سال از تولد هام رو دوست داشتم تولدی که بعد از تولد مهدی برام گرفتن همه از بغضم و رفتارام فهمیدن که چقدر دوست دارم جای مهدی باشم و اخرش این قدر اسرار کردم که تونستم تولد دلخواهم رو داشته باشم و بخاطرش تا اخر عمر مدیون خانوادم هستم که اگه این کار رو برام نمیکردن من دیگه هیچ خاطره ی خوشی از دوران بچگیم نداشتم و هیچ اسباب بازی ای نبود که بخاطرش ذوق کنم روزی که یه بلیز یقه مردونه و کروات تنم کردم با شلوار هرچند قرمز بودن و من رنگشون رو دوست نداشتم روزی که ربات و موتور و تفنگ و ماشین کادو گرفتم و تا چند روز  شبا کادو هام رو کنار خودم میخوابوندم و با ذوق خاصی باهشون بازی میکردم اما نتونستم یه ماشین مثل اون ماشین قشنگ رو داشته باشم چون از دید بقیه من یه دختر بودم درست نبود که برای یه ماشین پسرونه اون همه پول بدن و همچین کادوی گرون قیمت پسرونه ای رو برای یه دختر بخرن

همه میگن کاش میشد دوباره بچه بشیم میگن وقتی بچه بودیم غمی نداشتیم اما من نمیتونم این حرف رو بزنم چرا ؟ بذاریم که الان گناه کارم مگه وقتی ده سالم بود گناهم چی بود که باید قدر یه ادم بزرگ سختی زندگی رو درک میکردم ؟ من هرگز نمیخوام به بچگیام برگردم اون روزام هم مثل همین روز هام پر از درد بود و حسرت.بود و تلخ تلخ بود

 


sepehr
شنبه 23 بهمن 1395 11:41 ق.ظ
سلام دادا.دمت گرم حال کردم.
راسی خوشال میشم باهم آشنابشیم.من سپهرم اف تو امم.
تازه عضوسایت محتاشدم امانمیتونم نه نظری بدم نه توبحثاشرکت کنم چکارکنم که زودترشناسم فعال شه.خیلی مردی...
سارا
یکشنبه 12 دی 1395 09:27 ق.ظ
سلام خاطراتت قشنگ بود مرسی
پاسخ کیان ن : ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها